تبليغاتX
 چرت و پرت

بالاخره دلی یه بار امد یونی من :D

{ کلی نوشته بودمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

افلاین داشتم می نوشتم ذوق کردم این همه نوشتم زودی زدم ثبت همش پاک شد }

◄ فـــکــــر کـــــــــــــــــــــــــــــــــن دلــــــــــــــی ورامییییییییییییییییییییین

من همیشه میرم داهاته دلی   ولی تاحالا دلی ده کوره ما نیومده بود

صبح که به زور 5:45 پاشد دیرم شد

کلی هم ارد داده بود براش صبحانه برده بودم

تا uni هم کلی فک زدیم .

سر کلاس تلفات دادیم    منم رفتم کلی کمک کردم آب قند درست کردم

دلی هم که همیشه گشنس  بعد از کلاس رفتیم یه چیزی خوردیم

تمام سوراخ های nui رو که خوب گشت دیگه رضایت داد بریم صوفی قل بزنیم

کلی با ذوق و شوق رفتیم گفت تا 2-3 روز قل نمیدن frustrated دلی گفت بریم فرحزاد dancing

منو اقفال کرد نرفتم سر کلاس اقایی   کل ورامینم قبل از رفتن گشت  یه جاهایی رفتیم

من که 2 سال اونجام نرفته بودم don't want to see

تو راه کلی غر زد که چقدر راهت دوره کلافه حالا خوبه من که میرم داهاته اینا 2 ساعت بیشتر

تو راهیمااااااااااااا خنثی

هر وقت دلی پروتئین میاره ( مثل شکلات ولی برای اونایی که پروتئین بدنشون کمه عینک ) من همشو

می خورم این دفعه 2تا اورده بود نیشخند تا دو روز سیر بودم خنثی

{ دفغه قبل که نوشتم فکر می کردم بابام ادرس بلاگمو داره ولی سر شام حرف بلاگم شد

گفت از اول نداشته dancing }

خلاصه رفتیم فرحزاد قل سفارش دادیم   دلی که طبق معمول گشنش بود ناهار گرفت منم که 

سیر بودم  سالاد گرفتم با یه پارچ دوغ خوب به من چه من دوغ می خواستم دوغ کوچولو نداشت


برگشتی تا پونک پیاده رفتیم کلی خوش گذشت کلا هر وقت دلی با منه بهش خیلی خوش میگذره

البته همه بهشون خوش میگذره هر چند اخرش از مماغمون در اوردن

◄◄چند روز پیش که از uni برمیگشتم یه موتور  با ماشین تصادف کرده بود موتوریه که خونی مالی !!!

خیلی بد تصادف کرده بودن همه هی از کنارشون رد میشدن ولی کسی نمیرفت کمکشون رفتم

موتورشونو بلند کنم حالا مگه زورم میرسید بلندش کنم خود پسره امد کمک کرد بلندش کردیم

می خواستم فقط بگم خیلی دختره خوبیم رفتم کمکشون


◄◄◄مامانم اممممممممممممممممد هوراااااااا dancing

چند شبی بود درست نخوابیده بودم از uni امدم خسته کوفته نا نداشتم بشینم از طرفی دوست

داشتم هر اتفاقی برام افتاده برای مامان بگم هی مامان میگفت حالا بخواب بعدا با هم صحبت

میکنیم ولی نمی تونستم چشمام شده بود کاسه ی خون از خستگی کلی دلم براش

تنگیده بود خوب


◄◄◄◄ قبلا  خیلی نوشته بودمااااا الان یادم رفت بقیش  همینم فعلا زیاد شد 





 

چرت و پرت ها توسط غزل در سه شنبه 12 آبان1388 ساعت 9:55 PM موضوع | لینک ثابت


:-s

سلام

خوبید

منم خوبم

مامانم امروز رفت جردن (اردن) به مدت 8 روز

همین جوریش تهنا بودیم تهنا ترم شدیم

1-2 هفتس که با بچه های uni بگی نگی حرفم شده سر چیزای مسخره !!! frustrated

مثلا هفته ی پیش هم تفلدم بود dancing

خیلی از بچه ها که انتظارشو نداشتم بهم تبریک گفتن


 

چرت و پرت ها توسط غزل در جمعه 1 آبان1388 ساعت 6:35 PM موضوع | لینک ثابت


منصرف شدم همین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


فکر میکنم نمیتونم !

دیگه نمیتونم مثل گذشته ها بنویسم !

شایدم نمی خوام !

نمیدونم !

همین ، فقط همین !

:)


 

چرت و پرت ها توسط غزل در جمعه 13 شهریور1388 ساعت 0:1 AM موضوع | لینک ثابت


فکنم دوبار آره و اینا !!!!!!!!!!

 

۱.
سلامی‌ به گرمی تابستوووووووووووووووووووووون که داره تموم می‌شه


می‌دونم می‌دونم ، باشه باشه تسلیم !!!!

چتونه خوب اول بذارید احوال پرسی‌ کنم بعد هر چی‌ خواستین بگین چه خبر بابا


خوب خوبید که ؟

همه چیز رو به راه ؟

خوش میگذره ؟

راستش دلم برای همه چیز تنگ شده . دوستام ، نوشته هام ، همه چیز  

انقدر حرف دارم که نمیدونم از کجا باید شروع کنم  .

نمیدونم از سر کار گذشتناااااااااااااااااااامون ، اذیت آزااااااااااااارم بگم .

از دانشگاه بگم که چقدر بچهٔ درس خونی هستم جون عمه کوچیکم

اصلا کلاسارو پیچ نمیدیم که

از دلم بگم !!!!!!!!!!!!!!!!! این یکیو زیاد دوست ندارم  

یا بگم این بلاگ یه نویسنده جدید داره !!!!!!!!!!

(توضیحات بیشترو خودش تو پست بعدی میده   )

۲.
نمیدونم چرا چند روز برادرمو که میبرم بیرون هی‌ گمش می‌کنم  یا به قول بابایی اون منو گم

می‌کنه  دیروز رفته بودم بانک فرهاد با دوچرخه اومده بود بهش گفتم ۱ مین جلو بانک وایسا

جائی‌ نریااااااا گفت باشه منم با خیال راحت کارمو انجام دادم رفتم بیرون دیدم  جا تره بچه

نیست . نمیدونستم به بابا بگم کجا رفته این بچه هی‌ خیابونو بالا پائین کردم آثاری

ازش نبود که نبود از دور دیدمش رفتم که یه دوای مفصل بکنم دیدم بابامم پیششهه. تو راه

همدیگرو دیده بودن منم موبایلمو نبرده بودم که بهم بگن کجان پیش خودم گفتم این دفعه دیگه

واقعاً گم شده خیلی‌ ترسیده بودم اخه یه دفعه هم تو پارک گمش کردم تاریکم شده بود

اینم معلوم نبود کجا رفته . بابأیئ میگه یکی‌ هم باید بیاد از من مراقبت کنه . حاضر فرهادو نگه

داره ولی‌ منو نهههههه میگه تو خیلی‌ شیطونی‌ من کجام شیطونهه اخه نمیدونم  


۳.


این کامپیوتر من هم که همیشهٔ خدا خرابه . تو این ۲ هفته فکنم ۳-۴ دفعه وین عوض کردم امروزم

باید همین کارو بکنم . بابأیئ یه کام درست برام بخر دیگه .  چه جور پدری هستی‌ تو ...

۴.
و در آخر جا دارد از دست اندرکاران تشکر کنم بخاطر زحماتشون


غزل : تایپ مطلب به فینگلیسی


خوانندهای گرامی‌


بابای : برگردون فارسی‌ و شکلک‌ها


نکته فرعی :  همیشه من فارسی‌ که تایپ می‌کردم شکلک ها رم فارسی‌ میزدم

بابأئ مجبور بود ۱ساعت بگرده دنبالشون پیدا کنه . دیشب به این نتیجه رسید که من

فینگلیش تایپ کنم خودش فارسی‌ بتیایپه تک دوخترم دیگه بابأئ فعلا دوقلو نیار به

نعفم نیست


 

چرت و پرت ها توسط غزل در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 9:35 PM موضوع | لینک ثابت


همین و بس !!!!

 

سلام

نمی دونم چرا دیگه نوشتنم نمیاد !!!

یه موقع تنها سر گرمیم نوشتن بود ولی حالا ....

دیگه با خودکار و کاغذ غریبم !

دیگه اطمینانی نیست حرفامو تو دلشون نگه دارن !!!!

دیگه نمی نویسم !

فقط همین

و شرمنده اگه سر نمیزنم یا دیر جواب میدم

 


 

چرت و پرت ها توسط غزل در چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت 0:8 AM موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting